هو السلام...
یه شعر با لهجه من...
ضرر نداره تجربه جالبیه حداکثر 5 دقیق وقت میخواد...
خسته ام!
منتظرم!
لحظه شماری سخت است
روز و شب از غم تو
گریه و زاری
سخت است!
می روم گاه به صحرا
که فقط گریه کنم !!
گریه وقتی به سرت سایه نداری
سخت است!
می روم!
تا در و همسایه نگویند به تو
گوش دادن به غم فاطمه
کاری
سخت است!
طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر
بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری
سخت است!
فرض کن:
پیش تو
لیلای تو را آزردند
بعد از آن،
سر به بیابان نگذاری
سخت است!
بال و پر زخم!
قفس تنگ!
در این وضعیت
زندگی از نظر هر دو قناری
سخت است!
منتظر باش
علی جان!
پدرم
می آید
تک و تنها!!!
دل شب!!!
خاکسپاری!!!
سخت است!
پ.ن: اتمنی لکم دعا
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!
چشم من و امر ولی.....جان من و سید علی...
فاطمه سلام الله علیها...
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391
نوع مطلب :مائیم و نوای بینوایی....، اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!،
هو السلام...
نمیخوام روضه بخونم!
میخوام به ماجرای مادر یه جور دیگه نگاه کنم....
میخوام ازش درس بگیرم....
خب چی شد....
در زدند!
-من میروم علی جان!
(مادرم رفت پشت در اما!!)
مادر به پشت در رفت، چرا؟
او میخواست به ما درسی را بدهد....
یعنی او نمیدانست چه چیزی در پشت در است....
یعنی او نمیدانست چه خواهد شد...
یعنی او نمیدانست که اگر پشت در برود دیگر در دنیا نخواهد بود...
دیگر در دنیا دیده نمیشود....
چرا مادر همه چیز را میدانست...
او همه آنها را دیده بود...
اما او همه را به جان خرید...
او گفت اشکالی ندارد من نباشم علی جان.... تا تو باشی...
من نباشم...تا تو باشی...
خودش را فدای امام زمانش کرد...
حالا بیا به خودمون نگاه کنیم....
چقدر حاضریم نباشیم تا اماممان باشد....
چقدر حاضریم نباشیم تا فقط اماممان دیده شود....
چقدر حاضریم هیج کس ما و کارمان را نبیند و هر کس هر چه میبیند امام ما باشد....
و بگذار بگویم...
چقدر حاضریم فاطمی (س) رفتار کنیم....
پ.ن: به دعا احتیاج دارم...بیش از همیشه....
پ.ن: میروم تا انتقام سیلی زهرا س بگیرم....
پ.ن: مراسم بیت حضرت آقا شروع شده...
نمیخوام روضه بخونم!
میخوام به ماجرای مادر یه جور دیگه نگاه کنم....
میخوام ازش درس بگیرم....
خب چی شد....
در زدند!
-من میروم علی جان!
(مادرم رفت پشت در اما!!)
مادر به پشت در رفت، چرا؟
او میخواست به ما درسی را بدهد....
یعنی او نمیدانست چه چیزی در پشت در است....
یعنی او نمیدانست چه خواهد شد...
یعنی او نمیدانست که اگر پشت در برود دیگر در دنیا نخواهد بود...
دیگر در دنیا دیده نمیشود....
چرا مادر همه چیز را میدانست...
او همه آنها را دیده بود...
اما او همه را به جان خرید...
او گفت اشکالی ندارد من نباشم علی جان.... تا تو باشی...
من نباشم...تا تو باشی...
خودش را فدای امام زمانش کرد...
حالا بیا به خودمون نگاه کنیم....
چقدر حاضریم نباشیم تا اماممان باشد....
چقدر حاضریم نباشیم تا فقط اماممان دیده شود....
چقدر حاضریم هیج کس ما و کارمان را نبیند و هر کس هر چه میبیند امام ما باشد....
و بگذار بگویم...
چقدر حاضریم فاطمی (س) رفتار کنیم....
پ.ن: به دعا احتیاج دارم...بیش از همیشه....
پ.ن: میروم تا انتقام سیلی زهرا س بگیرم....
پ.ن: مراسم بیت حضرت آقا شروع شده...
- نظرات ()
- برچسب ها: مادر، علی، من نباشم تا تو باشی،
ـــــــــــ علی ــــــــــــ
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391
نوع مطلب :کوتاه نویسی....، اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....،
هوالسلام...
بسم رب الزهرا (سلام الله علیها)...
این روزها همه از مادر مینویسند...
بیا کمی هم از پدر بنویسیم....
خیلی بر او سخت گذشت...
بسم رب الزهرا (سلام الله علیها)...
این روزها همه از مادر مینویسند...
بیا کمی هم از پدر بنویسیم....
خیلی بر او سخت گذشت...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد 2 ....
جمعه 18 فروردین 1391
نوع مطلب :مائیم و نوای بینوایی....،
هو السلام...
وارد که میشوی اصلا حال و هوای دیگری داری...
احساس میکنی دنیا دنیای دیگری است و تو آدم دیگری شده ای...
دیگر خیلی چیزها به چشمت نمیاید... خیلی ها را نمیبینی...خیلی ها را نمیشنوی...خیلی ها را نمیخواهی ...
گویا به کوهی تکیه داده ای... محکم و استوار...پشتوانه ای داری به اندازه کل جهان...که اگر همه عالم بلرزد تکیه گاه تو نخواهد لرزید...
دست نوازش پدر را روی سرت حس میکنی...
احساس میکنی صاحب داری...
دارند زیر و رویت میکنند...به مانند زمینی که شخم میزنند تا بذری در آن بکارند...و او بهترین باغبانان عالم است...اگر کسی باشد که بتواند بیابان وجود تو را آباد کند بی شک هموست...
همه اینها که گفته ام به کنار...
اگر برای کارگری آمده باشی که دیگر هیچ...
همه جا حواسش به توست...
هر صدمه ای که میبینی را یادداشت میکند و مینویسد او بخاطر من صدمه دید... او حین کار در خانه من صدمه دید...
و مطمئن باش هیچ چیز از دید و قلمش جا نمیماند و هیچ چیز را بی پاسخ نخواهد گذاشت...
خلاصه کنم دیگر خودت نیستی .... اینجا شخص دیگری میشوی....
اینجا هوای دیگری را تنفس میکنی...
...
و با تمام وجودت میابی که:
وارد که میشوی اصلا حال و هوای دیگری داری...
احساس میکنی دنیا دنیای دیگری است و تو آدم دیگری شده ای...
دیگر خیلی چیزها به چشمت نمیاید... خیلی ها را نمیبینی...خیلی ها را نمیشنوی...خیلی ها را نمیخواهی ...
گویا به کوهی تکیه داده ای... محکم و استوار...پشتوانه ای داری به اندازه کل جهان...که اگر همه عالم بلرزد تکیه گاه تو نخواهد لرزید...
دست نوازش پدر را روی سرت حس میکنی...
احساس میکنی صاحب داری...
دارند زیر و رویت میکنند...به مانند زمینی که شخم میزنند تا بذری در آن بکارند...و او بهترین باغبانان عالم است...اگر کسی باشد که بتواند بیابان وجود تو را آباد کند بی شک هموست...
همه اینها که گفته ام به کنار...
اگر برای کارگری آمده باشی که دیگر هیچ...
همه جا حواسش به توست...
هر صدمه ای که میبینی را یادداشت میکند و مینویسد او بخاطر من صدمه دید... او حین کار در خانه من صدمه دید...
و مطمئن باش هیچ چیز از دید و قلمش جا نمیماند و هیچ چیز را بی پاسخ نخواهد گذاشت...
خلاصه کنم دیگر خودت نیستی .... اینجا شخص دیگری میشوی....
اینجا هوای دیگری را تنفس میکنی...
...
و با تمام وجودت میابی که:
هر کس به درون سینه قبله گاهی دارد
هر قبله برای خود خدایی دارد
اما ز درون سینه میگفت خدا
ایوان نجف عجب صفایی دارد.

هر قبله برای خود خدایی دارد
اما ز درون سینه میگفت خدا
ایوان نجف عجب صفایی دارد.

باز هم خواهم نوشت اگر خدا بخواهد و توانش را عنایت کند.
پا نوشت : میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم...
پا نوشت : میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد 1 ....
پنجشنبه 17 فروردین 1391
نوع مطلب :مائیم و نوای بینوایی....،
هو السلام....
نمیدانم چرا...
یا به خاطر کدام کار...
و یا به احتمال زیاد شاید به این خاطر که دیگر راهی دیگری برای اصلاحم نبود...
اما به هر حال امسال عید را مهمان بودم...
بهترین عید و بهترین مهمانی...
مهمان بودیم در خانه پدر امت...
رفته بودیم کارگریش را بکنیم...
عمله گی کنیم...
در صحن مادرمان در حرم پدرمان...
خدا قسمتتان کند با هم برویم...
و من یک چیز را در این سفر با تمام وجود فهمیدم...
و آن اینکه:
نمیدانم چرا...
یا به خاطر کدام کار...
و یا به احتمال زیاد شاید به این خاطر که دیگر راهی دیگری برای اصلاحم نبود...
اما به هر حال امسال عید را مهمان بودم...
بهترین عید و بهترین مهمانی...
مهمان بودیم در خانه پدر امت...
رفته بودیم کارگریش را بکنیم...
عمله گی کنیم...
در صحن مادرمان در حرم پدرمان...
خدا قسمتتان کند با هم برویم...
و من یک چیز را در این سفر با تمام وجود فهمیدم...
و آن اینکه:
ایوان نجف عجب صفایی دارد..
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد...

حیدر بنگر چه بارگاهی دارد...

باز هم خواهم نوشت از این سفر اگر خدا بخواهد و یاری کند.
پی نوشت:
مولای ما نمونه دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر میکنم
این خانه بی دلیل ترک بر نداشته است
پی نوشت:
مولای ما نمونه دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر میکنم
این خانه بی دلیل ترک بر نداشته است
تبلیغات 