تبلیغات
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود! - دیر شد آمدنت....شب همه جا را پر کرد...
 
درباره وبلاگ


کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش....
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک...
تا نگردی "آشنا" زین پرده رازی نشنوی...
گوش نامحرم نباشد...

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند
آیا شود سبوی مرا زیر و رو کنند
فریاد انت ربی الاعلی کنم بلند
در حشر اگر مرا به علی روبرو کنند

باید فحش بزارم برا اونایی که میان میخونن و نظر نمیدن...ولی این کار رو نمیکنم!

مدیر وبلاگ : آشنا
نوا

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!
چشم من و امر ولی.....جان من و سید علی...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 24 مهر 1391 :: نویسنده : آشنا
هو السلام...


آمدیم، نبودید، ماندیم، نیامدید، میگفت : «آخرش هم همین میشه!» خواستیم برویم، باز نیامده بودید، رفتیم، آمدید.....یعنی میشود....؟


از خدا میخواهیم که:

درست است که آمدیم و شما نبودید، حال که ماندیم بیائید.... اگر نیامدید موقع رفتنمان بیائید تا دیدگانمان روشن شود، اگر این هم نشد و ما رفتیم و شما آمدید.......به کرمتان باز بیائیم و اینبار شما باشید و ما تمام هستیمان را فدایتان کنیم.

باشد که پایانی باشد بر این جملات که :


آمدیم، نبودید.....



پ.ن: حکایتمان حکایت ماهی ایست که از آب بیرون انداخته اندش باشد که از این پس قدر آب بیشتر بدانیم.....آقا جان به تهران برگردید...
پ.ن: هر از گاهی باید لگدی به این دل زد....
پ.ن: ۳۲ روز مانده و تا دقایقی دیگر میشود ۳۱ روز...
پ.ن: دعا...




نوع مطلب : مائیم و نوای بینوایی....، کوتاه نویسی....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر