تبلیغات
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود! - مطالب دی 1393
 
درباره وبلاگ


کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش....
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک...
تا نگردی "آشنا" زین پرده رازی نشنوی...
گوش نامحرم نباشد...

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند
آیا شود سبوی مرا زیر و رو کنند
فریاد انت ربی الاعلی کنم بلند
در حشر اگر مرا به علی روبرو کنند

باید فحش بزارم برا اونایی که میان میخونن و نظر نمیدن...ولی این کار رو نمیکنم!

مدیر وبلاگ : آشنا
نوا

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!
چشم من و امر ولی.....جان من و سید علی...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 25 دی 1393 :: نویسنده : آشنا
هو السلام....


چیزی ندارم بنویسم.


و السلام...

پ.ن: گمان ز موی سپیدم مبر به عمر دراز...جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی.
پ.ن: دیگه تعدادشون زیاد شده این موهای سپید.
پ.ن: بلاتکلیفی رو اصلا اصلا اصلا دوست ندارم.
پ.ن: یه موقعی دوست داشتم با دوربین برم بیرون و عکس بگیرم....دیگه دستم به دوربین نمیره.
پ.ن: دلتنگ دلتنگ دلتنگم.
پ.ن:‌ و دلتنگ دیدار شدم خیلی وقت است توفیقش را نداشتم.
پ.ن: بعضی حال ها را دوست دارم.
پ.ن: برایم، برایش، برایمان دعا کنید.

همین.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 دی 1393 :: نویسنده : آشنا
هو السلام...


مولا نمازشان را تمام کردند.
خون از فرق مبارکشان جاری بود.
مشتی خاک برداشتند
آنرا نگاه کردند
فرمودند
منها خلقناکم
و فیها نعیدکم
و منها نخرجکم تارة اخری
و خاک را بر زخم سر ریختند
سه روز بعد از دنیا رفتند
امام حسن و امام حسین علیهم السلام پیکر مولا را شبانه از کوفه تا نجف آوردند
و در نجف به خاک سپردند در قبری که نوح نبی برای مولا آماده کرده بود
در راه برگشت
متوجه خرابه ای شدند که صدای ناله ای از آن میامد
وارد خرابه شدند
پیرمرد نابینایی را یافتند که ناله میکرد
امام حسن علیه السلام فرمودند
پیرمرد مشکلی داری؟
عرض کرد نه
فرمودند پس چررا نالانی
عرض کرد منتظرم
فرمودند منتظر چه کسی
عرض کرد 
همنشین و دوستی دارم
هر شب به سراغم میاید
مقداری غذا میاورد
مینشینیم و به صحبت میپردازیم
چندی است نیامده
من جز او کسی را ندارم
منتظر او هستم
فرمودند
پیرمرد نام دوست تو چیست
عرض کرد نامش را نمیدانم
فرمودند کیست؟
عرض کرد نمیدانم
بعد از چند سوال فرمودند
پیرمرد آن کسی که شبها به سراغت می آمد پدر ما بود امیر مومنان
و ما از تدفینش بازمیگردیم....

به هیچی کاری ندارم
ولی...
منم دوست دارم منتظر باشم

همین.





نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :