تبلیغات
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود! - مطالب ابر حسین
 
درباره وبلاگ


کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش....
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک...
تا نگردی "آشنا" زین پرده رازی نشنوی...
گوش نامحرم نباشد...

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند
آیا شود سبوی مرا زیر و رو کنند
فریاد انت ربی الاعلی کنم بلند
در حشر اگر مرا به علی روبرو کنند

باید فحش بزارم برا اونایی که میان میخونن و نظر نمیدن...ولی این کار رو نمیکنم!

مدیر وبلاگ : آشنا
نوا

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!
چشم من و امر ولی.....جان من و سید علی...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 22 آبان 1392 :: نویسنده : آشنا
هو السلام...


پرده ای کاندر برابر داشتند           
وقت آمد پرده را برداشتند
ساقی با ساغری چون آفتاب                   
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان بر ملا                   
کالصلا ای باده خواران الصلا
همچو این می خوشگوار و صاف نیست    
ترک این می گفتن از انصاف نیست
حبذا زین می که هرکس مست اوست      
خلقت اشیا مقام پست اوست
هرکه این می خورد، جهل از کف بهشت    
گام اول پای کوبد در بهشت
جمله ذرات از جا خاستند                       
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا                       
طالب آن جام را برزد ندا
ای که از جان طالب این باده ای               
بهر آشامیدنش آماده ای
گرچه این می را دو صد مستی بود           
نیست را سرمایه هستی بود
ز خمار آن حذر کن کین خمار                  
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو                    
بعد از آن آماده این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست         
درد او درد است و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هرکس کشید               
یکقدم نارفته پا واپس کشید
سر کشید اول به دعوی آسمان             
کاین سعادت را به خود بردی گمان
ذره ای شد زآن سعادت کامیاب             
زآن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعه ای هم ریخت زآن ساغر به خاک    
زآن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو          
وز گلوی کس نرفت این می فرو
فرقه ای دیگر به بو قانع شدند                
فرقه ای از خوردنش مانع شدند
بود آن می در تغیر در خروش                 
در دل ساغر چو می در خم به جوش
چون موافق با لب همدم نشد               
اینهمه خوردند اصلا کم نشد
باز ساقی برکشید از دل خروش             
گفت ای صافی دلان درد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند                 
ساغر ما را زمی خالی کند
انبیـــــا و اولیـــــــا را با نیـــــاز                 
شد به ساغر، گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم به جوش    
لیکن آن سر خیل مخموران خموش
سر به بالا یکسر از برنا و پیر                  
لیکن آن منظور ساقی سر به زیر
هریک از جان همتی بگماشتند              
جرعه ای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال               
همچنان در دست ساقی مالمال
جام بر کف، منتظر ساقی هنوز              
الله الله غیرت آمد غیر سوز
باز ساقی گفت تا چند انتظار                 
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیمای درآ ، هویی بزن                
گوی چوگانم سرت، گویی بزن
چون به موقع ساقیش درخواست کرد      
پیر میخواران زجا، قد راست کرد
زینت افزای بساط نشاتین                     
سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که میجویی منم               
باده خواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد               
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار              
دیگرت گر هست یک ساغر بیار

پ.ن :‌ شعر از عمان سامانی
پ.ن :‌ تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین....
پ.ن : الدعا




سم رب الحسین
اعوذ بالله من الشیطان رجیم

حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْ‌هًا وَوَضَعَتْهُ كُرْ‌هًا

مادرش میدانست امت رسول خدا روزی او را شهید میکنند...
میدانست....





نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها : حسین، عمان سامانی، بلا،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 آذر 1390 :: نویسنده : آشنا
هو السلام....

ساعت اندی مانده به نمیه شب...

چندی است دیگر اینجا نیست...دلم را میگویم.

به قول شاعر نمیدونم دلم دیوونه کیست...اسیر نرگس مستونه کیست...نمیدونم دل سرگشته مو کجا میگرده و تو خونه کیست....

البته میدونم...شاید هم نمیدونم! نمیدونم!

انتظار....انتظار...برای من واژه غریبی است. دیگر نمیخواهم فقط منتظر باشم. اگر او امام من است، اگر من به بودن او افتخار میکنم، اگر ظهور او را آرزو میدانم، اگر او را راه رهایی میدانم، و اگر او امام شیعیان است، و باز اگر او ولی ماست....پس باید در ظهور او برای ما افتخاری باشد...اگر او قراراست روزی خودش بیاید و همه چیز را درست کند....این دیگر چه افتخاری است...چه مایه مباهاتی است...نه! من نمیخواهم فقط منتظر باشم.

رفتار ما در عصر غیبت باید رفتار تشنه گان باشد! تشنه در آرزوی آب نمینشیند. تشنه در جای خود نمینشیند تا آب به نزد او بیاید....تشنه به دنبال آب میدود...و تشنه اگر آب به او نرسد میمیرد...تشنه بدون آب نمیتواند ادامه زندگی دهد...دیگر میخواهم تشنه باشم...چرا باید بدون آب زندگی کنیم...چرا میتوانیم بدون آب زندگی کنیم...و ما را چه شده که بدون آب زنده ایم....

از حرف های به ظاهر تلخ که بگذریم...او منتقم است...میاید که انتقام بگیرد...و این انتقام بر ما چه شیرین است....انتقام مادر س...انتقام حسین ص.....

و باید گقت...طلوع میکند آخر طلیعه موعود...مسیر قبله عوض میشود به سوی حسین ص.....

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین و عجل الله فی فرج مولانا و احفظ لنا قائدنا

پی نوشت:
ببخشید مرا اگر سخنانم گاها نیش دار میشود...که سعی میکنم نباشد اینگونه که آدمی نباید برادرانش را بیازارد...
اما چه کنم که حرف دل است و اینقدر اینها را نگفته ام دیگر دارد مریضم میکند....




نوع مطلب : مائیم و نوای بینوایی....، اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، 
برچسب ها : درد دل، درد، دوری، انتظار، درد دوری، آب، امام، ظهور، شیعه، مادر، حسین،
لینک های مرتبط :


شنبه 28 آبان 1390 :: نویسنده : آشنا
هو السلام....

اینها که مینویسم درد دل است. و دلی بس آشفته دارم این چند روز. هوای دلم بارانی است.
با ارمیا مشهد بودیم. در حرم نشسته بودم کسی روضه میخواند.....باران آمد نه از چشمان ما فقط که از چشمان آسمان باران آمد....و چه باران زیبایی....اشکی که آسمان بر داغ حسین بریزد زیباست و دیدنی.

هفت روز مانده....بهتر بگویم فقط هفت روز مانده تا دوباره محرم شود....آماده ایم...؟؟؟!!!

آیا امسال همراهی ولی کاروان را برمیگزینیم یا چون هر ساله مان میمانیم و اسب و شمشیرمان را پیشکشش میکنیم.
به خدا حسین صلوات الله علیه اسب و زره و شمشیر من را نمیخواهد؛ او خود من را میخواهد. همراهی من در کاروانش را میخواهد نه به خاطر اینکه کسی هستم نه به خاطر توانایی هایم...بلکه به خاطر خودم. به خاطر دست گیری از من. چون او کشتی اوسع نجات است.
حسین صلوات الله علیه به دنبالمان فرستاده است! هر سال این کار را میکند....که نه هر روز این کار را میکند که او هر روز راهی کربلا است. چرا که گفته اند کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا!!!
و حال و هوای ما باز دگرگون است. هوای شهرمان بوی عطر میدهد....عطر یاس و سیب.هواشناسی دلمان بارانی اعلام کرده دو ماه آینده چشمانمان را....
تقارن عجیبی است....تقارن حج، غدیر و محرم. خدا حج را تمرینی برای رفتار در قبال مولایمان قرار داده تمرین رفتار در قبال امام. طواف خانه اش میکنیم تا یاد بگیریم دور امامان بگردیم. تا برای اماممان دعوت بفرستیم و او را میان صحرا رها کنیم.
میان صفا و مروه سعی میکنیم تا برای انجام خواست اماممان سر از پا نشناسیم و برای براوردن آن بدویم.تا هنگامی که اماممان تشنه است هر کاری از دستمان برمیآید انجام دهیم تا قطره ای آب به او نرسد....
در غدیر با رسول خدا و علی بیعت کردیم تا مودت قربای رسول را به عنوان مزد رسالتش پاس بداریم تا علی و اولاد او را ولی و صاحب خود بدانیم و در کربلا آمدیم تا مودت قربا را به نمایش بگزاریم. تا بگوییم ای رسول خدا ببین مردم تا چه مقدار از رسالت شما خوشحالند. و .....
بگذارید دیگر ننویسم که روضه باز است مابقی.... دل خون شده در میان خون غوطه میخورد.
اما....بدانیم ما از آنانی نیستیم که بیعت را بشکنیم. ما با ولیمان با خونمان بیعت کرده ایم. ما جانمان را بر دعوتنامه هامان مهر کردیم. ما ناموسمان را تائید صدق دعوتمان قرار داده ایم. ما همه چیزمان را فدای صاحب و ولی خود خواهیم کرد.
و باز بدانید اگر ولیمان در غیبت به سر میبرد نائبی دارد از نسل حسین ص از نسل قیام و خروش. و ما با او مانند مولایمان بیعت کرده ایم. به قول دوستی اگر از سرهایمان پشته پشته کوه بسازند کاری خواهیم کرد تا اینبار در تاریخ بنویسند علی دیگر تنها نماند.
دعا کنید تا اینبار همراه حسین ص وارد کاروان او شویم. دعا کنید با او در کاروانش بمانیم. دعا کنید همراه شویم با این کاروان و در این کاروان به سمت ظهور فرزند فاطمه س حرکت کنیم.
و گمانم دیگر شما هم بوی یاس و سیب را میشنوید....

هو الباقی.




نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها : محرم، یاس، سیب، حسین، کاروان حسینی، غدیر، حج، فاطمه سلام الله علیها،
لینک های مرتبط :