تبلیغات
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود! - مطالب ابر محرم
 
درباره وبلاگ


کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش....
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک...
تا نگردی "آشنا" زین پرده رازی نشنوی...
گوش نامحرم نباشد...

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند
آیا شود سبوی مرا زیر و رو کنند
فریاد انت ربی الاعلی کنم بلند
در حشر اگر مرا به علی روبرو کنند

باید فحش بزارم برا اونایی که میان میخونن و نظر نمیدن...ولی این کار رو نمیکنم!

مدیر وبلاگ : آشنا
نوا

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
... گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!
چشم من و امر ولی.....جان من و سید علی...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

هو السلام...

این الحسن ع ....این الحسین ص .... این ابنا الحسین ص....

...پس ما به دنیا آمده ایم برای چه! ....و باز دوباره جمعه ای دیگر....و جمعه ها روز ندبه است. روز زاری است...روز اشک است....که این ماه، ماه اشک و ماتم است...که اصلا زندگی ما بدون او، بدون صاحبمان، اندوه است و ماتم...

جمعه ها بوی مادر میدهد....بوی یاس...و این جمعه البته بوی آتش ... دود....در....
جمعه بوی تحسس میدهد... بوی یوسف ع
اما نه یوسف کنعان....که بوی یوسف زهرا (س)(عج) را....

میگفت....
ای خفته به هوش، مهدی خواهد آمد،
ای شیعه به جوش، ای شیعه به کوش مهدی خواهد آمد،
ای یار بپا! ای یار بیا! مهدی ز ره آمد!

مولا جان! ای ای همه هستی ما! ای بود و نبود ما! دعا کن برای ما!
مولا جان! رفتار ما را، منش ما را، زندگی ما را حسینی ص قرار ده، و مامن ما را کاروان حسینی ص
مولا جان! آمال ما را مهدویت، و همه چیز ما را مهدی عج قرار بده و فرهنگمان را فاطمی س

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین، و عجل الله تعالی فی فرج مولانا المهدی، و احفظ لنا قائدنا




نوع مطلب : مائیم و نوای بینوایی....، اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، 
برچسب ها : جمعه، مهدی، مادر، ندبه، محرم، اشک، دوری، درد، در،
لینک های مرتبط :


هو السلام...

و محرم آمد...

السلام علیک یا اباعبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک....

داشتم روایات شب عاشورا رو میخوندم؛ یه روایت دیدم حیفم اومد دوستان رو از خوندنش محروم کنم.
مولا جان ما رو هم در خیل اصحاب و یارانتون قرار بدین. مولا جان ما رو هم در خیمه عاشورای کاروان حسینی راه بدین تا بگوئیم : "مولای ما سرور ما ای همه چیز ما، آیا رواست که ما در امان باشیم و فرزند فاطمه در محاصره دشمنان." تا بگوئیم : "بخدا قسم اگر هفتاد بار بکشندمان و زنده مان کنند دست از یاری تو بر نخواهیم داشت" تا بگوئیم : "آقا جان ما بجز اینجا جایی و به جز شما مولایی نداریم و نمیخواهیم." تا بگوئیم ....

"فخر بانوان حضرت زینب(ع) فرمود: شب عاشورا از خیمه خود بیرون آمدم تا حال برادرم حسین(ع) و یارانش را بجویم. او را در خیمه خود تنها دیدم كه نشسته و با خداى سبحان مناجات مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كند و قرآن مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواند. پیش خود گفتم آیا در چنین شبى باید او تنها بماند؟! مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روم و برادران و عموزادگان خود را سرزنش مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنم. به سوى خیمه عباس(ع) آمدم. ناگاه همهمه و صداى غرایى شنیدم در پشت خیمه ایستادم، دیدم بنى هاشم همه گرد عباس بن على(ع) حلقه زده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، كه همچون شیر بر زانو تكیه داشت، نشسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و او همانند حسین(ع) خطبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى مشتمل بر حمد و ثناى خداوند و سلام بر پیامبر(ص) ایراد كرد و در آخر گفت: برادران! و برادرزادگان! و عمو زادگانم! چون صبح درآید چه مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنید؟ گفتند: تو فرمانده ما هستى! هر چه فرمایى همان كنیم. عباس(ع) فرمود: بار سنگین را جز صاحبانش بر نمى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دارند. این اصحاب با امام(ع) خویشى ندارند، پس چون صبح درآید اولین كس كه به كارزار مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازد، باید شما باشید. ما باید پیش از آنها كشته ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شویم، تا مردم نگویند! اصحابِ خود را پیش انداختند و چون آنان كشته شدند، خود با شمشیر، ساعت به ساعت به درمان پرداختند. بنى هاشم برخاسته شمشیر از نیام كشیدند و به برادرم عباس(ع) گفتند: ما بر همانیم كه تو بر آنى. من چون این یكپارچگى و تصمیم قاطع ایشان را [ در یارى امام(ع) ] دیدم، قلبم آرام گرفت و خوشحال شده و چشمانم اشكبار شد. خواستم به سوى برادرم حسین(ع) رفته به او خبر دهم، كه ناگاه از خیمه حبیب بن مظاهر نیز همهمه و صدا شنیدم. بدان سو رفته و پشت خیمه ایستادم و دیدم اصحاب همانند بنى هاشم بر گرد حبیب حلقه زده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و او مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: همراهانم! چرا به اینجا آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اید؟ خدا رحمتتان كند، آشكارا بگویید؟ گفتند: آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم تا حسین فاطمه(ع) را یارى كنیم. گفت: چرا زنان خود را طلاق گفتید؟ گفتند: براى یارى حسین(ع)؟ گفت: چون صبح در آید چه مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنید؟ گفتند: تو فرمانده ما هستى، هر چه فرمایى، همان كنیم. گفت: چون صبح در آید، اول كس كه به میدان نبرد مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود، باید شما باشید. ما پیش‍از بنى هاشم به پیكار مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازیم و تا خون در رگ ماست نباید یك نفر از ایشان كشته شود. مبادا كه مردم بگویند: بزرگان خود را پیش انداختند و خود از بذل جان دریغ ورزیدند. اصحاب، شمشیران خود را به اهتزاز درآوردند و گفتند: ما همه بر آنیم كه تو مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسندى. من با دیدن این صحنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها خوشحال شده و گریان برمى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشتم كه با برادرم حسین(ع) روبرو شدم. خود را آرام نموده، در چهره او تبسم كردم. فرمود: خواهرم! عرض كردم: بلى برادر جان! فرمود: خواهرم! از وقتى كه از مدینه كوچ كردیم، تبسم تو را ندیده بودم. اینك چرا خندانى؟ عرض كردم: برادر جان! به سبب این رویدادها كه از بنى هاشم و اصحاب دیدم. فرمود: خواهرم! بدان، اینان از عالم ذر اصحاب من بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. این مژدة جدم رسول خدا(ص)است. آیا مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهى پایدارى ایشان را ببینى؟ گفتم: آرى. فرمود: در پشت خیمه باش. من در پشت خیمه ایستادم. برادرم ندا داد: خویشان من كجایند؟ بنى هاشم [ از خیام ] برخاستند و عباس پیش از همه شتافت و عرض كرد: بله آقا جان! بله، چه مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرمایى؟ امام(ع) فرمود: مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم پیمان تازه كنیم. فرزندان حسین، حسن، على(ع)، جعفر و عقیل همه آمدند و فرمود تا بنشینند. سپس ندا داد: حبیب بن مظاهر، زهیر، هلال و دیگر یارانم كجایند؟ آنان نیز از خیمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها سر بر آوردند و حبیب پیش تاخته عرض كرد: بلى یا اباعبدالله! همه شمشیر به دست آمدند و فرمود: بنشینید. خطبه بلیغى ایراد كرد و فرمود: یاران من! بدانید كه اینان جز آهنگ كشتن من و هر كه با من باشد را ندارند. من نگرانم شما كشته شوید. بیعتم را از شما برداشتم اینك هر كه مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد در این تاریكى شب[ ره خود گیرد و ] برود. بنى هاشم و اصحاب هر كدام سخن گفتند و بر وفادارى خود پا فشردند. امام(ع) چون وفادارى و پایدارى ایشان را دید فرمود: حال كه چنین است، سر بردارید و منازل خود را در بهشت بنگرید. پرده از عوالم غیب برداشته شد و ایشان منازل و حوریان و قصرهاى خویش را دیدند و صداى اشتیاق حوریان را شنیدند. پس همه برخاستند و شمشیر از نیام كشیده و گفتند: یا اباعبدالله! هم اینك فرمان ده تا بر این نامردمان بشوریم و پیكار كنیم تا خواسته خداوند در حق ما و ایشان فرا رسد! امام(ع) فرمود: خدا رحمتتان كند و پاداش نیكتان دهد، بنشینید. سپس فرمود: هر كه همسر خود را همراه دارد او را به قبیله بنى اسد برگرداند. على بن مظاهر(اسدى) برخاست و پرسید: آقا جان! چرا! فرمود: پس از كشته شدن من، زنان اسیر مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. از اسیرى بانوان شما نگرانم. على بن مظاهر به خیمه خود رفت. همسرش با تبسم و ادب نزد او آمد. على گفت: مرا به حال خود گذار. زن گفت: من همة سخنان فرزند فاطمه(ع) را شنیدم. در آخر همهمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى بود كه ندانستم چه فرمود؟ على گفت: خانم! امام(ع) به ما فرمود: هر كه همسر خود را همراه دارد او را نزد عموزادگانش‍برگرداند، زیرا فردا من كشته مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم و بانوانم اسیر مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. زن گفت: تو چه مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنى؟ گفت: برخیز تا تو را نزد خویشانت در بنى اسد ببرم. زن برآشفت و گفت: به خدا سوگند، أى فرزند مظاهر! با من منصفانه رفتار نمى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنى. آیا مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسندى كه دختران رسول خدا(ص) اسیر شوند و من در امان باشم؟! آیا مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسندى كه چادر از سر زینب برگیرند و من در امان باشم؟! آیا مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسندى كه گوشواره از دختران زهرا(ع) بربایند و من در امان باشم؟! آیا مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پسندى كه تو نزد رسول خدا(ص) رو سفید باشى و من نزد فاطمه زهرا(ع) رو سیاه باشم؟! به خدا سوگند شما مردان را یارى مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسانید و ما نیز بانوان را [ من جز این را نمى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرم ]! على بن مظاهر گریان به سوى امام(ع) برگشت. امام(ع) پرسید: چرا گریانى؟ عرض كرد: سرورم! همسر اسدى من جز یارى و همراهى با شما را نمى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرد. امام(ع) گریست و فرمود: خدا همه شما را پاداش نیك دهد."


و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین و عجل الله فی فرج مولانا و احفظ لنا قائدنا...




نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها : محرم، عاشورا، کاروان حسینی، حسین ص، خیمه امام، شب عاشورا، محرم آمد،
لینک های مرتبط :


شنبه 28 آبان 1390 :: نویسنده : آشنا
هو السلام....

اینها که مینویسم درد دل است. و دلی بس آشفته دارم این چند روز. هوای دلم بارانی است.
با ارمیا مشهد بودیم. در حرم نشسته بودم کسی روضه میخواند.....باران آمد نه از چشمان ما فقط که از چشمان آسمان باران آمد....و چه باران زیبایی....اشکی که آسمان بر داغ حسین بریزد زیباست و دیدنی.

هفت روز مانده....بهتر بگویم فقط هفت روز مانده تا دوباره محرم شود....آماده ایم...؟؟؟!!!

آیا امسال همراهی ولی کاروان را برمیگزینیم یا چون هر ساله مان میمانیم و اسب و شمشیرمان را پیشکشش میکنیم.
به خدا حسین صلوات الله علیه اسب و زره و شمشیر من را نمیخواهد؛ او خود من را میخواهد. همراهی من در کاروانش را میخواهد نه به خاطر اینکه کسی هستم نه به خاطر توانایی هایم...بلکه به خاطر خودم. به خاطر دست گیری از من. چون او کشتی اوسع نجات است.
حسین صلوات الله علیه به دنبالمان فرستاده است! هر سال این کار را میکند....که نه هر روز این کار را میکند که او هر روز راهی کربلا است. چرا که گفته اند کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا!!!
و حال و هوای ما باز دگرگون است. هوای شهرمان بوی عطر میدهد....عطر یاس و سیب.هواشناسی دلمان بارانی اعلام کرده دو ماه آینده چشمانمان را....
تقارن عجیبی است....تقارن حج، غدیر و محرم. خدا حج را تمرینی برای رفتار در قبال مولایمان قرار داده تمرین رفتار در قبال امام. طواف خانه اش میکنیم تا یاد بگیریم دور امامان بگردیم. تا برای اماممان دعوت بفرستیم و او را میان صحرا رها کنیم.
میان صفا و مروه سعی میکنیم تا برای انجام خواست اماممان سر از پا نشناسیم و برای براوردن آن بدویم.تا هنگامی که اماممان تشنه است هر کاری از دستمان برمیآید انجام دهیم تا قطره ای آب به او نرسد....
در غدیر با رسول خدا و علی بیعت کردیم تا مودت قربای رسول را به عنوان مزد رسالتش پاس بداریم تا علی و اولاد او را ولی و صاحب خود بدانیم و در کربلا آمدیم تا مودت قربا را به نمایش بگزاریم. تا بگوییم ای رسول خدا ببین مردم تا چه مقدار از رسالت شما خوشحالند. و .....
بگذارید دیگر ننویسم که روضه باز است مابقی.... دل خون شده در میان خون غوطه میخورد.
اما....بدانیم ما از آنانی نیستیم که بیعت را بشکنیم. ما با ولیمان با خونمان بیعت کرده ایم. ما جانمان را بر دعوتنامه هامان مهر کردیم. ما ناموسمان را تائید صدق دعوتمان قرار داده ایم. ما همه چیزمان را فدای صاحب و ولی خود خواهیم کرد.
و باز بدانید اگر ولیمان در غیبت به سر میبرد نائبی دارد از نسل حسین ص از نسل قیام و خروش. و ما با او مانند مولایمان بیعت کرده ایم. به قول دوستی اگر از سرهایمان پشته پشته کوه بسازند کاری خواهیم کرد تا اینبار در تاریخ بنویسند علی دیگر تنها نماند.
دعا کنید تا اینبار همراه حسین ص وارد کاروان او شویم. دعا کنید با او در کاروانش بمانیم. دعا کنید همراه شویم با این کاروان و در این کاروان به سمت ظهور فرزند فاطمه س حرکت کنیم.
و گمانم دیگر شما هم بوی یاس و سیب را میشنوید....

هو الباقی.




نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها : محرم، یاس، سیب، حسین، کاروان حسینی، غدیر، حج، فاطمه سلام الله علیها،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 شهریور 1390 :: نویسنده : آشنا
هو السلام ....
خوب گوش کن... صدا را میشنوی....صدای زنگوله های کاروانی از دور به گوش میرسد...
خوب ببین.... قبار حرکت کاروانی از مسیر دلهامان بلند شده گویی باز این کاروان قصد گذر از دلهامان دارد....
خوب حواست را جمع کن .... قافله سالار این کاروان، ولیّ این کاروان مهربانترین قافله سالار عالم است... و کاروانیانش را بنگر... همه سر تا پا محو در قافله سالار خویشند جز خواست او نمیخواهند جز از منظر او نمیبینند و جز رضای او را نمیجویند...گویی یک نفر در این کاروان حضور دارد....گویی هیچ کس غیر از او در این کاروان نیست....

قافله سالار این کاروان فرزند بانویی است که کریم ترین کریمان عالم است....فرزند بانویی است که مهربانتر از هر مادریست برای ما .... فرزند بانویی است که دلیل خلقت آسمان ها و زمین و ... است...

مبادا از این کاروان جا بمانیم و باز هم منتظر سال بعد بمانیم که آیا هستیم که این کاروان دهه ای را در کاروانسرای دل ما اتراق کند و ..... امسال بیا تا همراه این کاروان شویم... ببیا جز رضای قافله سالارش نجوییم بیا جز خواست او نخواهیم و بیا سراپا تسلیم او باشیم .... بیا از کاروانیان او باشیم و همراه این کاروان عازم شویم که این کاروان بهترین کاروانهای عالم است.....

بیا همراه این کاروان به سوی ظهور مولایمان راهی شویم.....

اللهم عجل لولیک الفرج و احفظ قائدنا
هو الباقی




نوع مطلب : اینجا حرف دل مینویسند ... خرده نگیرید!، مائیم و نوای بینوایی....، 
برچسب ها : کربلا، محرم، قافله سالار، ولایت، ولی، مادر، کاروان، قافله سالار عالم، ظهور، کاروان حسینی، امام حسین صلوات الله علیه، عاشورا،
لینک های مرتبط :